مرگ در طبقهی هفتم زمین– محمد علی شاکر
اگر امروز بعد ازپنج سال سکوت دوباره مینویسم، پایهگذاری بر دنیاییست که باید شعر امروز را تحت تاثیر خود قراردهد، دنیایی که هر چند تمامی عرصههای آن را فرامتن احاطه کرده است، پرداختن به متن شبیه یک کابوس میشود، متنی که به خاطر نبود منتقد یا جرات نقد در فرامتن امروز کم کم دارد به فراموشی مرگباری سپرده میشود...
"گنجشکها روی برف راه میروند" عنوان اولین مجموعه شعر فریاد ناصریست. مجموعهای که شاید مولفههای قابل توجهای برای پرداخت داشته باشد، که اگر دارد درادامه آن را خواهیم خواند.
کتاب را از نخست بررسی میکنیم یعنی از نامی که مولف برآن نهاده است... هر چند نام مجموعه هیچگاه شناسنامه یا هویتی برای کل مجموعه محسوب نمیشود اما به عنوان پیش درآمدی مشخص درهارمونی کلی مجموعه شناخته میشود، روزی اگر شعرهای پراکنده شاعران در کتابی به نام دیوان جمع میشد، امروز هر مجموعه شعر فارغ از فضای گردآورده شده درکلیت شعرها نیست، پس نام این فرزند مشروع خلاقیت ذهنی مولف میتواند گویای ریتم کلی شعرهای آن شعر باشد، با نگاهی گذرا و به قصد درک ریتم کلی شعرهای این مجموعه به این نتیجه میرسیم که نام منتخب شاعر بر مجموعه پیش درآمدی ناموزون با کل مجموعهاست، که اگر جدای از این مجموعه بود شاید میتوانستی از کنار آن بهراحتی بگذری، شاید البته دیدگاه شاعر به نام مجموعه دیدگاهی جدی وعمیق نبوده است و تنها خواسته نامی بر مجموعهی خود بگذارد، اما این نوع نقطهی شروع مانند نموداری است که یکهو درابتدا ازیک برآمدگی ناهمواری برخوردارباشد...
هنوز رئالیسم روشن یکی ازنقاط مبهم شعر امروز ایران محسوب میشود، هنوز دربیان از واقعیتهای مشخص هراسی عجیب ما را فراگرفته است، گویا قراراست درسایه اشارات سخن گفتن جای عناصر زیبایی شناسانه را بگیرد و نگذارد تا خاصیت برانگیزانندهی وقایع و سیر جدالی آن نهفته بماند.
فریادناصری اگرچه مجموعهای یکدست را فراهم آورده که بهراحتی میتوان در فواصل قدمهای نازک او بر زمین یخزدهی ادبیات خط سیری مشخص را یافت، اما این یکدستی گاه با ناهمواریهایی محصول فضای ذهنیت ایرانی همراه است .
چه جاهایی که شاعر میتواند بیپرده بگوید، راستی اگر روزی حافظ سراز خاک بردارد و شعر امروز ایران را ببیند، هزارها بار افسوس نخواهد خورد که چرا این مردم صدها سال بعد از این هنوز درعناصری پنهانی زیست میکنند و زبان درکام فروبردهاند؟
"به شمارش شنها نشستهام / تمامی ندارد این ساعت / هرچقدرهم که برگردانمش / تو برنمیگردی / تنها تپهای کوچک و/آفتابی که ازمن / بر نمیآید "
زبان ازعشق گفتن، در فضایی که دیگر عشقها بار رمانتیک گذشته را ندارد و محدودیتهای اجتماعی انواع و اقسام راههای عشقبازی را روبروی یکدیگر گذارده جایی برای نگاه رمانتیک نمیگذارد... تو گویی شاعر باید زباناش عریانتر از واقعیتها شود و خلقی تازه را نشان دهد که دنیای ذهن تنها میتواند آن را تصورکرد، زیبایی تنانهای گرفته تا معاشقههای عریانی که غریزهی هر مخاطب تشنه را برانگیزد و او را به سمت جدالی بکشاند که ماحصل آن رسالت اصلی هنر یعنی بیان هنر باشد .
نگاهی ساده به عریانی بیپرده تنانهای که میتواند در همآغوشی عناصر شعر مخاطب را به جایی بکشاند که یا خود شعر گردد یا شعر را درکف دست روی لبان غرائزش بازی دهد. شعر امروز، شعریست که گریز از هر چه محدودیتهای قرون وسطاییست را حلال میداند و خویش را مخاطب مخاطبانی میکند که تشنه تر از فریاد این ناصری به دنبال عناصر بیپرده محدودیتها میگردند.
هرچند زیبایی زبان عاشقانهی این مجموعه بر مخاطب حرفهای پوشیده نیست، اما نگاه او اندکی تحت تاثیر فضاییست که خودسانسوری برآن مستولی گشته تا او نگوید ازعاشقانههایی که باید بگوید.
اما انگار شاعر هر جا میخواهد زیاد بنویسد، زباناش سرایشاش پنهان می شود و به لکنت میافتد پس به ناچار به جایی میزند که همه چیز را نگوید... این دقیقا وصف سه شعر اول شاعر است که با قدرت تمام و در بیشترین عناصر زیبایی شناسیک شعر توانسته خلقی کامل را ارائه نماید، سه شعر اول مجموعه نشان از خلاقیت رو به زوالی دارد که دیگر اینگونه کوتاه و گویا گفتن را فراموش کردهاند، هرچند این فراموشی در ادامه نیز دامن خود شاعر را فرامی گیرد... ای کاش قلم دردستم بود تا دیگر شعرهایاش را نیز به این کوتاهی و گویایی مینوشتم از سر:
"دردهان تو شعری بود/ وقتی که رودخانههای تنت خشکید /آئینهای / جلوی دهانت گرفتند/ پرندهای / درون آینه افتاد"
درست است که قرار نیست هر مجموعهای منطقی داشته باشد اما انگار برهان خلفی پشت این مجموعه نهفته است تا از این طریق زوایای منطقی دنیای امروز وارونه به نتیجه برسد، انگاراصلا قرار ما این نیست که سیر حرکتی ما رو به سمتی باشد که استنتاجی مشخص ماحصل آن باشد بلکه درشعرهای این مجموعه شما خویش را در یک منطق وارونه میبینید تا بهتر بتوانید منطق وارونهی جهان پیرامون خود را درک کنید... گفتم" منطق وارونه " چیزی که دنیای ذهن انسان ایرانی دقیقا اسیر اینگونه منطق است... همه چیز خود را از اول ببینید اگر توازنی در حرکت و زمان دیدید، بدانید مکان شما ایران نیست :
"این روزها شلواری میپوشم / که پاچههایش را بالا میزنند/ خیلی به من نمیآید/ اما برای گذشتن از این دنیا خوب است"
انسان نمیتواند فراموش سه غریزهی اصلی خودآزاری و دگر آزاری و شهوت شود. باز هم در چنین دنیایی آخر من پای کسی را لگد می کنم یا درون جیبم" ابریشم و چاقو / چکه میکند"... زیباترین فریاد برای انسان ازنوع ایرانی همین پرداخت بر قطرههاییست که یا بر جسم او میچکد یا بر ذهنیت او، شاعر خوب توانسته با پرداختی شاعرانه گاه خویش را در معرض شکارقرار دهد و گاه دیگران را و اینگونه نگاه دقیقا واکنشیست که ذهنیت با"برهان خلف" او ثابت کرده است .
اما انگار قرار نیست این ذهنیت به معنایی مشخص ختم شود و انگار این چهار راه زیر زمین هیچ چراغ راهنمایی برای مخاطب باقی نمیگذارد...
ازدحام تصاویر یکی ازمولفههای مهم این مجموعهاست که با تکرار پی درپی و جلوههای نامکشوف خود ذهن مخاطب را به هرسمتی که میخواهد میکشاند تنها وقتی این تصاویر خویش را قربانی میکنند که آمیخته با زهری میشوند که پنهان در زبان مولف نشسته است .
زبان اما راه خود را از اولین شعر پی گرفته است، ناصری سروده است بی تکلف اینکه امروز چه کسی میگوید و فردا راستی چه خواهند گفت... اگر قراراست برای زبان شعری امروز عناصری مشخص وجود داشته باشد دیگر شاعری ماجرای کوزه و آب میشود. پس زیاد به فکر یافتن شگردهای مختلف زبانی در این مجموعه نباشید زیرا آنچنان تفاوتی با رگههای دیگر شعری ایران ندارد.
راستی گاهی هم ناظم حکمت و عصمت اوزل به شعرها سری میزنند، نزدیکی اقلیم یا زبان یا هر چیز دیگر چنان فشاری برشعرها آورده که انگار ناصری فریادش را شبیه دنیای آنها میزند یا آنها زبانشان شبیه دنیای اوست .