خانه - داستانی از مصطفی منوچهری
خانه
مصطفي منوچهري
آفريده ميگفت: آدم يکدست و يکپا نداشتهباشد، در عوض صاحب آن خانه باشد.
خودش را بايد بابت آرزويي که آن همه دستنيافتني بود، يکجوري بدهکار ميکرد. مردهايي مثل او حتي در آرزوکردن هم صرفهجو ميشوند.
من ميگفتم: آدم هم صاحب يکجفت دست و پاي سالم باشد و هم صاحب آن خانه.
آفريده ميگفت: يک قِران بده آش! و به خوش خيالیام ميخنديد.
با اين همه، خانه لفظ چندان مناسبي نبود. آدم را ياد مربعِ توخاليِ کوچکي مياندازد که آدمها مجبور اَند آنجا به دنيا بيايند، پير بشوند و بميرند. جايي شبيه همين اتاقها که ساعتهای زيادي را صرفشان ميکنيم تا هر چيزي سر جاي خودش باشد و تازه آنوقت ميفهميم که چهقدر خالي اَند.
من هميشه جوياي لفظ ديگري بودهام تا آنجا را با آن نام بخوانم. در خاطرههایم نوشتهام که آنجا «عمارت» بزرگي بود. در حـالي که عمارت را ميان گيومـه گذاشتهام و اين تنها تأکيـدي است براي خودم؛ براي من که بايد تنها خوانندهي آن خاطرهها باشم. کاش ميشد آنجا را ببينيد. اگر اينقدر کمحوصله نشدهبودم، ميبردم و لااقل از دور نشانتان ميدادم. مثل ما که فقط از بيرون ديدهبوديماَش. آنوقـت ميفهميديد که زيبايـیاش فقط به خـاطر اين نيست که آن روزها ما زوج جواني بوديم.
آفـريده طالب محـلههای خلوت بود. ميگفت، آنجا را بيشتر به خاطــر سکـوتَش دوست دارد. مشغلههای کار، بانکيِ کـمحـرفي مثل او را خسته ميکرد. دلش ميخواست در مـواقعي که صاحـب وقتهای خودش بود، به سـرپناه خلوتي بخـزد. شما هم حتماً چنين جايي را دوست داريد. به خصـوص وقتي کـه مينويسيد و بايد روي تمام جزئيات کـارتان تمـرکز کنيد. اينجور وقتها بيشتر از هـر چيزي خواهان سکوت ايد. حتي اگر ميخواهيد از مکان شلوغي بنويسيد يا از زن پرحرفي مثل من. من اما در بندِ اين حـرفها نبـودم. چيـزهاي ديگــري هست که مجذوباَم ميکند. اگـر بپرسيد مثلاً، از سرسراهاي بزرگ آفتابرو ميگويم با پردههای عريض جگري رنگ و راهپلههای پيچان قالــيپوشي که به موازات پـردهها بالا ميروند. راهپله شـايد در طبـقهي فـوقاني به نشيمن دلبازي ميرسـد با در و پنجرهي چوبي و از آنجا پنجرهها به باغ کوچکي باز ميشوند.
آفريده مينشست و حساب ميکرد. حقوق سيسالش کافي بود تا ما را صاحب آن خانه کند. گرچه ناگفته پيدا ست که تا آن زمان زن و شوهر پيري ميشديم.
آقاي پرورش هم چنين نظري داشت. او دلاّل منزل بود که هميشه ميگفت، وقتي براي ديدن خانهاي ميرويد اول بايد به جيبهاتان نگاه کنيد. با اين حال خود او بود که براي اولينبار به آنجا بردمان.
صاحبخانه با يک دستهکليد بزرگ براي بازکردن دروازه آمدهبود که پرورش معرفي کرد: آقا و خانــمِ آفريده، و گفت که: براي ديدن منزل آمدهاند. چند پله به محـوطهي حياط ميبردمان. از آنجا ساختمان اصلي پشت درختها پنـهان بود. تنـها نمـاي سنگي طبقهي پايين بود که ميگفت، آن پشتها بنايي بايد باشد.
پرورش گفت: ميتوانيد از حياط شروع کنيد. نميشود گفت حياط. به يک باغ کوچک شبيهتر بود. از ميان راهرويي از شمشادها گذشتيم که به سکوي کمارتفاع چمنپوشي ميرسيد زير سايهي درختها. آب از دامنهي مخروطي آبنمايي سنگي سرريز ميکرد و در جويهای باريکي منشعب ميشد. در وسط هر جوي فوارههایي ساختهبودند.
صاحبخانه ميگفت: صدها لولهي باريک چيني توي هم فرو ميشوند تا آب را از آبريزگاه قناتي دور به پاي فوارهها برسانند. اگر همهي عمر توي آپارتمان دلگيري زندگي کردهباشيد، خاطـرهاي مثل اين با جـزييترين تصويرها به ياد ميماند؛ حتي اگر با دست زني به وسواسي من نوشته نشدهباشد.
زير پاي ساختمان ايوان کوتاهي بود که صاحبخانه از آنجا به وروديِ بنا بُردمان. آفريده معتقد بود کـــه بايد از همانجا برگرديم. قبل از اين که با دست خالي دلبستهاش بشويم. هميشه سعي ميکرد خودش را از خواستههایي که آن همه دستنيافتني بودند، دور نگه دارد. برعکس من که آدم بلندپروازي بودم. با اينحال فکر ميکنم که گاهي حق با او بوده. وقتي که بارها مينشستيم و حـرف ميزديم، سعي ميکرد محافظهکاریاش را برايم توجيه کند. ميگفت، ببين، من يک کارمند معمولي اَم، با اين حال روز هست که پول زيادي زير دسـتم جابهجا ميشود. آن وقت چـون قـرار نيست که هيچوقت صاحبشان بشوم، ياد گرفتهام که نبينمِ شان. لابد فکـر ميکرده اگـر به چشم کاغذ بیارزشي نگاهِ شان نکند، حتماً روزي جزيي از خواستههایش ميشوند.
با همهي اين حرفها ديگر وقت منصرفشدن نبود. آن هم وقتي که صاحبخانه دستهکليدش را دوباره آماده ميکرد تا درِ اتاقها را برايمان باز کند. آن وقت فهميدم که توي سرسراي روشني هستيم.
طبقهي دوم بوديم که آقاي پرورش گفت: همه مشتريها دير متوجهاش ميشوند.
من داشتم تنهايي نشيمن مشرف به حياط را تماشا ميکردم که شنيدم. جلوتر مردها از اتاق رفتهبودند. هرچي که بود توي سقف بود. چون وقتي آمدم هال، مردها داشتند بالا را تماشا ميکردند.
نميدانـم مـا چندمين مشتـريها بوديـم. پرورش که ميگفت خيليها را آنجا بـرده. کـلاهش را برميداشت، از جاسيگاريِ استيلش سيگاري برميداشت و آهسته ميگفت: همهشان هم بـراي نخريدن ميآيند.
اما من متوجهاش شدهبـودم. به طبقهي بالا که ميرفتيم، همانجا را که مـردها داشتند تماشا ميکـردند، ديدهبودم. آن لحظه اما چيز بیاهميتي بود. در نظر اول هرچيزي ميتوانست باشد، لولهي کولر يا حتي يک برآمـدگيِ ساده براي تزيين. بهخصـوص کـه رنگ سفيدي خـوردهبود و ادامهي گچبريهای سقف کمي از بدنهاش را پوشاندهبود.
آفريده داشت ميپرسيد: از کِي آنجاست؟
پرورش گقت: خيلي وقته، تا به حال بايد زنگ زدهباشد.
آفريده گفت: يعني هيچ فکري برايش نکردهاند؟ و به صاحبخانه نگاهي کرد.
صاحبخانه گفت: بیآزار است، خيلي بيآزار است.
شما مردها چه راحت فراموش ميکنيد. بعدها آفريده اصلاً نميخواست دربارهاش حرفي بزند. من اما به هر خانهي جديدي که ميرفتيم، توي طبقههای بالايي، اول سقف را نگاه ميکردم. به چيزي فلزي فکر ميکردم با نوشتهي رويش.
يکيشان بود که تا بهحـال بايد فراموشم ميشد. از بس که تاريک بود و راهروهاي باريک داشت. واحدِ آخرِ آپارتمان پنجطبقهاي بود که ديدنش دهدقيقه هم نکشيد. بچهاي با موهاي ژوليده و صورت خوابآلود در را باز کـردهبود. چند تا گـربه داشتند. صاحـبِ خانه، همهي دهدقيـقه را از خانهاش که مـربعِ توخاليِ تاريکي بود، تعريف کرد. آنوقت، چون بعيد نبود که مجبور باشيم قولنامهاش کنيم، من پرسيدم:
فکر نميکنيد چيزي ناگفته مانده باشد؟ يا: همهچيز را از خانه گفتهايد؟
اينها را من ميپرسيدم. مني که خانههای روشن را دوست داشتم و راهپلههای پيچان هميشه مجذوب اَم ميکردند.
دارم از يک بمب حرف ميزنم. گرفتهبود به گوشهي سقف و گير کردهبود ميان ديوار. تهرنگ سفيدي که خوردهبود، همرنگ ديوارش ميکرد. از زيرِ آن سفيدي اما هنوز حروف قرمزي پيدا بودند. حفرهاي که درست کردهبود، به دقت ترميم شدهبود. طوري که انگار از اوّل آنجا بوده.
صاحبخانه گفت: خانه را گذاشتهبوديم و رفتهبوديم، بمباران که بود.
پرورش گفت: خانه چندسالي خالي بوده، و سيگاري گيراند.
صاحبخانه گفت: وقتي که برگشتم، ديدم که آنجاست.
آمدهبوده سري به خانه بزند. شـب بوده. چـراغها را که روشن کـرده، گردِ نازکي را که روي در و ديـوار نشستهبوده، ديده. آن وقت لابد ترس بَرَش داشته و حس کرده که بايد اتفاقي افتادهباشد.
اتاقها هم که از اسباب خالي بوده. ديدهايد که چهطور کوچکترين صـداها منعکس ميشوند وقتي کـه خانه از اثاثيه خالي باشد. وقتي رفته طبقهي بالا، ديدهاش که توي شکافي ميان گچبريها گير کردهبوده.
در صدايش هيچ هيجاني نبود اينها را که ميگفت. انگار که از موضوع کهنهاي حرف ميزند. ميگفت: «هيچ کاري از دستم بر نميآمد. آمـدم پايين و فقط گرفتـم خوابيدم». چهطور ميتوانسته خوابش ببرد. لابد تا صبح چند بار بلند شده و رفته سراغش. صبح که شده با يک مشت گچ رفته بالا و تا نلغزد، دور و بَرَش را خوب محکم کرده.
همانطور که تعريف ميکرد، کليد کنار دستش را زد. چراغ کوچکـي که مخصـوصش در گوشهي سقف کار گذاشته شدهبود روشن شد و نور زردِ کمرنگي را روي بدنهي گِردش انداخت.
حالا زير نور، آن حروف قرمز هم واضحتر بودند. صاحبخانه با سرِ نيِ باريکي که برداشتهبود، به آرامـي روي بدنهاش زد و تا کلمهها را از آن فاصله بخواند، چشمهایش را تنگ کرد.
من گفتم: مطمئن ايد هيچ خطري ندارد؟
حق داشتم ترسيدهباشم. تصوّر آن لحظهها حتي براي شما که مجبور ايد گاهي خودتان را جـاي آدمهای ديگـري بنشـانيد، مشکل است. بايد حتماً زيـرش بوديد. آنوقت خود به خود قـدمهاتـان را محتاطتر برمي داشتيد و حس ميکرديد که هر لحظه اتفاقي خواهد افتاد.
صاحبخانه گفت: بيآزار است، گفتم که، اگر کاريش نداشتهباشند خيلي بيآزار است.
انگار که از يک حيوان خانگي حرف ميزند.
بعد نوشتهها را خواند و معنيشان را گفت. تاريخ ساخت و چه ميدانم، نام شرکت سازنده بود.
آفريده چشمهایش را تنگ کردهبود تا کلمهها را بخواند.
صاحبخانه گفت: نمونهاش را کمتر جايي پيدا ميکنيد، مثل يک تابلوي کمنظير.
من اما داشتم کارِ بينظير دور و بَرَش را تماشا ميکردم. سرِ نوک تيزش يکهو از دل نقش و نگار گچيِ سقف بيـرون ميزد. طـرح چنـد ساقهي پيچنده بود با گلهای رنگي که در حاشيهي سقف پيش ميرفتند و بدون وقفه به اتاقهای ديگري ميرسيدند. نقشهای روندهاي از حرکت و زندگي بودند. صاحبخانه گفت: هر روز فکر ميکردم که خودش را داشت بيشتر از قبل توي خانه جا ميکرد. نميشد کاريش کرد. مثل يک مهمـان قديمي است. در عـوض بايد فکـري براي خرابيهایش ميکردم.
استاد گچکاري را آوردهبودند.
صاحبخانه گفت: بهش دستمزد خوبـي دادم. گفتم، بايد مثل روز اولش در بياوري. اما هيـچ بالا نرفته دستش مي لرزيد.
حتماً استاد گچکار هم ميدانسته که يکي از آنها، تنها يکي از آنها براي نبودن تمام آن خانه کافي است.
شما که مينويسيد، حتماً اينها را بهتر توصيف ميکنيد. اگر نوشتيد، بنويسيد که با چه احتياطي ابزار را به کار ميبرده. همانطـور کـه قالبها را روي سقف سـوار ميکـرده، بايد مواظـب کنار دستش هم بوده. از دلي که ميترسيده و دستي که ميلرزانده بنويسيد.
به آفريده ميگفتم: مگر نه اين که آدمها خانهها را براي زندگي ميسازند. آفريده سکوت ميکرد.
مي پرسيدم: پس چرا نگهاش داشتهبود؟
آفريده ميگفت: نديدهاي که مردم دوست دارند عتيقهاي، تابلويي، چيزي نگه دارند؟
من ميگفتم: اما چرا به ما نشانش داد، ما که براي ديدن آن نرفتهبوديم؟
آفريده ميگفت: مگر ميشد نشانش ندهد وقتي که معتقد بود حالا جزيي از خانه است و بايد به همهي مشتريها نشانش بدهد.
ميپرسيدم: حالا ديدنش چه فايدهاي دارد؟
اين را من ميپرسيدم. مني که فايدهي اتاقهایي به آن روشني را ميدانستم. مني که فايدهي حياطي به آن سرسبزي را ميدانستم و فکـر ميکنم فايدهي سـکوتي را که آفريده از آن دم ميزد، ميدانستم و ميدانستم که تنها يکي از آنها براي نبودن همهشان کافي است. براي نبودن پنجرههای چوبي، راهپله و اتاقهای دلباز و براي نبودن ما که زوج جواني بوديم. نبايد آنجا ميماندم. بايد دنبالهي ساقههای گچي را ميگرفتم تا به آن اتاق کوچک برسم. درست کنار دهانهي راهپله بود. با پردههای ساده و سفيدش به اتاق نوزادي ميمانست. هميشه به آفريده گفتهبودم بايد بچههای زيادي بياوريم. خانهي بزرگي بخريم و به خاطر وجود همانها بود که سعي کردم از ميان آن ورقها پاکش کنم.
آفريده اما معتقد بود که نميشود پاکش کرد. هميشه بوده. همهجا هست.
اما من که خوشبين بودم، حرف بچههای هنوز نيامده را پيش ميکشيدم. هرچند آفريده معتقد بود که وقتي به دنيا بيايند، با آنها خواهد بود.
تابستان 86