ماهِ شیخ داستانی از محمد غلامی
ماهِ شیخ
محمدغلامی
ننوشتهام چگونه بدون اینکه دربزند وارد خانهام می شود واسم ترکیبیام راصدامیزند. اما نوشتهام دفتری را که بی اوچگونه به این شهر رانده شدم و آن دفتربین زونکنهای بایگانی به عمق فراموشی سپرده شد. ننوشتهام که چگونه میآید. سحرگاه انگشتان کشیده دستی را روی لبهایم حس میکنم. نیمه هول چشم میگشایم. اول لختی سیاههی موهایش را که ریخته روی سر و صورتم و بعد نرمی پستانهایش رابه روی سینهام. سر از بالش برمیداریم. مینشینیم. چشم میدوزد به چشمم. دستش را روی شانهام میگذارد. همیشه شب اول دیدارمان سستم. خواب درچشمم شکسته. بوی تنش میدود میان جانم. بیخودم میکند. دست میبرم طرف گردنش. لبهایش رابه لبهایم میچسباند. شراب را روبرویش میگذارم. میریزد پیاپی. گاهی ازدهان او میخورم و گاهی قطره قطره میچکاند گلویم.
اول بارپاییز آمد با دسته کولیان. وقتی که موهای تنم خشن شده بود و صدایی دورگه میلی مجهول را در گلویم میپیچاند. از مدرسه تازه برگشته بودم. با چادری مشکی به سر از بالای کوچه میآمد. درهای تک تک همسایهها را زده بودند. برنجی چایی وهر آن چیزی که کسی درمحله پایین ما درکیسهشان ریخته باشد. در را که باز کردم چیزی نگفت ومن هم چیزی نگفتم. کسی درخانه نبود. دررا نیمه بازگذاشتم و به طرف آشپزخانه رفتم. چیزی پیدا نکردم. یعنی نمیدانستم پدر وسایل را کجا میگذارد. پول خردی را که در جیبم داشتم در دستم گرفتم، آمدم طرف حیاط. دختر آمده ورودی اتاق. میلی وحشی درمیان رگهایم بهجای خون میدوید و راهی بهسوی بیرون میجست. تکیه داده بود دیوار و چادرش سرخورده بود روی شانههایش. یک لمحه لمس گرمی دستش را بهجانم دواند. دستش را گرفته و برده بودمش اتاق. سرخی آفتاب کمکم به سمت کوه از پنجره پا پس میکشید.
پدر از لای در نگاه میکرد. چادر انداختم روی سبزه پستانهایش. نمیدانم پدر سری تکان داد یا نه. در را بسته و رفته بود. نیمههای شب راهیاش کردم برود. فردایش هم آمد. پدر را بهرویش باز کرده بود. کتاب روبرویم بازبود. آمد، ساکت گوشه اتاق نشست. برخاستم وپهلویش نشستم. عطر موهایش از زیر لچک عربیاش اتاق را پر میکرد و لبهایش از سرخی به سیاهی میزد. لچکش را باز کردم. خرمن موهایش پخش شد روی فرش. دست بردم زیرپیراهنش. زل زدم توی چشمهایش. پرسیدم:« اسمت چیست؟» خنده دوید روی لبهایش. گفتم «:خوب !بگو!» دست برد موهایش را کنار زد. گفت:«رمضه» معنیاش را پرسیدم. سرش راگذاشت روی زانوهایم. به صورتش خیره شدم. به خطوط چهرهاش. به زنی چندین ساله میماند. بهت کرده بودم. متوجه شد. نیم لبخندی زد. گفت:«یعنی صحرای سوزان».
صدای پدر را ازاتاق بغل می شنیدیم که نماز میخواند. بلندشد پیراهن بلندش رادرآورد. قد متوسطی داشت. آن زمان از من بزرگتر مینمود. با بدنی سفت که تنها کپلها و پستانهایش نرم بود. پدر آرام ذکرمیگفت. اما ما میشندیم. میدانستم پدر در را چرا به رویش بازکرده. اگرچند مدت دیگرقبل از ورود او به همان ترتیب میگذشت میدانست دچار خود ارضاییها وافسردگی شدیدی میشدم. شاید مرا در آن حال دیده بود و نمیخواست من نیز مانند سایر شاگردهای کلاسش نطفهام را داخل میزی بریزم که شاگردهای مدرسهاش را دیده بود. میدانست این آخرین زاده دودمان او میتواند در همین تب اشتیاق مجهول بسوزد. پدر آرام بود و همین آرامش او مر ا از سالهای کودکی آزار میداد. شاید ده ساله بودم که میخواستم پشت آرامشش را، آن خشونت مردانه را ببینم. صبرش را به سر بردم. از خانه بیرونم کرد. در میزدم و باز نمیکرد. به طرف مسجدی رفتم که موذنش بود و هرغروب حی علی الصلاتش درشهر میپیچید و او تصور میکرد وقتی اذان را گفت و به صف نمازگزاران پیوست در کنارش بایستم و منتظراقامه باشم. دامن پیراهنم را از سنگهای ریز و درشت پرکردم. میدانستم با این کارمیتوانم آرامش او را برای همیشه بههم بریزم. وارد سرای مسجد شدم. کسی نبود. سنگها شیشهها را فرو میریخت و اهالی و کسبه بازار پشت درهای بسته مسجد فریاد میزدند. میدانستم زیرمشت و لگد آنها کشته خواهم شد. در را باز کردند. خون در چشمهایشان موج میزد. راهی برای فرارنبود. خزیدم داخل شبستان. پشت پرده منبر. ازگریه تنم میلرزید. همهمه جمیعت را پشت درهای عمارت میشنیدم. داخل نیامدند وبعدها شنیدم پدر به اذانی که گفته بود قسمشان داده از من بگذرند. میلرزیدم و اشک از گونههایم میچکید. دستی پرده راکنار زد. آفتاب به صورتم میخورد. دستم را گرفت. آمدم بیرون. دستهای پدر بود. آرام و ساکت از کنار جمیعت گذشتیم رفتیم.
پدر دیگر اذان نگفت و نه چیزی از آن. چند سال خانه بود و من بودم و پدر. شاید در را باز کرده بود این دخترکولی راهی از این سکوت به بیرون بگشاید.
وقتی رفت اوایل بیقراری میکردم. چشم میدوختم به آسمان که روز به روز تیغه ماه بزرگتر میشد و وقتی قرص کامل میشد. احساس میکردم میتوانم چهرهاش را در آن خطوط مبهم درهم باز ببینم. آرام بودم و آرام آرام آن حجب و حیا زایل میشد و میتوانستم به چشم نگران پدر بنگرم.
سالهای دیگر دسته کولیان کمتر میشد و از دسته کولیان کم. اما رمضه میآمد. صدا میزدم رمضه! از لحن گفتنم خندهاش میگرفت. گفت:«میتوانی مریم صدایم کنی» و گفت:«اسم پشت جلد قرآنیام است» اما مردم او را که ازصحرای سوزان میآمد رمضه صدا میکردند.
اسم کوچکش صمیمیت ایجاد میکرد. گاهی نیز تنها وجدا ازکولیان میآمد و در جلسههایم وقتی سخن میگفتم میدیدم آرام در را باز میکند و در گوشه تاریک سالن مینشیند. آن موقعهها چادر بهسرنمیکرد. گاهی مانتوی بلند چینداری میپوشید که شده بود وقتی نیزجلب توجه کند. مینشست وحرفی نمیزد. صحبتهایم که تمام میشد، دست میانداختیم دور گردن هم و از کوچههای تاریک پایتخت میگذشتیم و وارد آپارتمانم می شدیم. فردای شبمان بیش تر سکوت میکردم. آغوش های ناگهانی او انگیزهام را بیشترمیکرد و به مسایل عمیقتر میشدم. اطرافیانم کمکم به آن چه که بین من و او میگذشت پی میبردند و گاهی نیز حساس می شدند. اما من او را از سرنوشتی که مرا پیش میبرد پنهان می داشتم. سالی رفت وبعدش نیامد. گفت آمده بود با همان دستهی کولیان. ولی به بهانهی سلامتیام راهش نداده بودند منزل و به من نیز نگفته بودند.
اما این سالهای آخر را آمده است. سالهایی که پراکنده شدیم. سالهایی که دیگر کولیان نیامدند. سالهایی که حذف شدیم وعزیزکردهی پدر را در داخل بایگانی ادارهای به فراموشی سپردند. تبعید به این شهر کوچک مرزی و مختصر حقوقی که بتوانم ارتزاق کنم سرنوشتی نبود که پدر از خاندانش برایم نقل کرده بود. پدر می اندیشید وقتی تحصیلاتم را در حوزه علمیه به پایان برسانم و رسالهای بنویسم، آنگاه رویای کتاب او را به سرانجام رساندهام. اما من به سرنوشت دیگری میاندیشیدم. برای یکبار هم که شده میخواستم این آخرین فرزند تبار او خود تصمیم بگیرد و نگاهش را آز ان بالایی که همیشه بودیم پایین بیاورد. رهاکردن تحصیلات دینی و رفتن به دانشگاهی که آموختن قواعد خشک قانون و پیوستن به جمعی که درنهایت میخواست مرا به عنوان کاندیدای مخالف تمام برنامههای هزارسالهشان معرفی کند، پایان سرنوشتی بود که پدر هرگز ازآن با من و شاگردهایش سخن نگفته بود.
پدر راهی را نشانم نداد. اما همیشه نگران بود. ازهمان ابتدا با تنهایی آشنایم کرد و شاید رمضه که بینشان میآمد و میرفت، او را قانع میکرد با ارتباطمان راهی به سوی لطافت زنانه او باز کند. لطافتی که کم کم مر ا به بینشانی هویتی و قومی به استحاله میبرد و یا شاید پدر در پیشانیام مرا آن مردی نمیدید که سرنوشت قومی را که هزاران فرسنگ راه پیموده بودند ودر روستایی در نزدیکی شهری که در جوانیام به هوای رمضه ترکش کرده بودم، بینام نشان سکنا گزیده بودند، رقم بزند و از ترس مقطوع النسل شدن خاندانش هراس داشت و میخواست مریم این دختر کولی به کابوس چندین سالهشان پایان دهد. اما من در آغوش او گیج و مغروق لحظهها بودم و آنچه که از ذهن ما نمیگذشت نطفهای بود که بخواهد شکل بگیرد. شبی کابوس پدر را به مریم گفتم. روبرویم درازکشیده بود. و در سکوت مطلق اتاق میتوانستم نفسهایی را که از سینهاش به داخل ششهایش میرفت را ببینم. میدانستم نمیپذیرد. او آزاد بود و میآمد و میرفت. گفتم زل زدم توی چشم هایش که سکوت بود وعمق نیستی. انگشتش را به لبهایم کشید و گفت:«ما که اینجا ماندگارنیستیم و دیگر بعد از من وتو مایی نیست»
به آسمان نگاه کردهام. دوباره این ماه میآید. صبح بازار بودم. شیشه شراب را که داخل کیفم میگذاشتم، کاوان باخنده گفت:«شیخ !مهمان داری!؟» هر سال میگوید و میدانم کنایهای را که در حرفهای مردم این شهر کوچک مرزی که نکند فتوای جدید دادهای. اما من قانون خواندم و درسهای دینی را فراموش کردم و پدر هرگز به من نگفت: «معامله با اکراد جایز نیست» مریم شراب میخواهد ومن نیز نمیتوانم به خاطر کنایههای کاوان از مرغوبترین شراب این شهر بگذرم.
هم امشب او میآید. اسم ترکیبیام را با لهجه کولیان صدا میزند. نمینشیند. ایستاده با موهای پریشان به روی پیشانی. دست درازمیکند. یعنی برخیز! کولهام را بر میدارم. تا مرز فاصلهای نیست. از بین کوهها رد میشویم. به جنگل، به دشت، به بیابان. وارد سرزمین رمضه.
آبان 87